Shahr-e Farang
Laudate Omnes Gentes Laudate       Magnificat In Secula      Et Anima Mea Laudate       Magnificat In Secula                 
Saturday, February 01, 2003

٭ عكسي براي قاب ما 1


در اين فكر بوديم كه عكس چه كسي را در قاب بزرگ اتاق پذيراييمان بگذاريم.
مادر آقاجان را ميگفت.يك عكس كوچك از او گوشه ي آيينه ي كفش كني دم در گذاشته بوديم.پدر هم مادرش را گفت.با آقا بزرگ هم موافق بود.وقتي گفت كلي يادش كرد.تعريف هم كرد كه چطور در قحطي ي سال كي وقتي شيخ چي چي خان زنگنه دستور شكستن انبار گندم ثروتمندان را داد؛ مجاني نان پخت كرد.وقتي هم اعياني نان ميگرفته به فقرا كه گوشه اي ايستاده بودند علامت مي داده تا حمله كنند و جيره اش را بگيرند.از صدايش هم گفت كه نوحه ميخوانده.و سر آخر از پيريش با خانم جان.و از قولش زمزمه كرد:
مبادا كه در دهر دير ايستي.
من......اگر با من بود خدابيامرز خاله نسرين را ميگفتم.وقتي خبر را دادند باغ تخت سرباز بودم.مرخصي ام تمام شده بود.با اينكه به موقع سر پست حاضر ميشدم غذايم نصف شده بود.سيگار را هم خير سرم همان روزها كنار گذاشتم.خاله ميخواست.وقتي بهش گفتم چيزي ميپيچد توي سرم كه تكانم ميدهد.شبها نميخوابم.روزها آنقدر راه ميروم كه از خستگي بيفتم گفت:پس كمش كن.يك عكس تكي ازش تو آلبوم هست.موهاي قهوه اي مشكي اش آمده روي شانه.با چند طره ي آشفته.يكي به دست باد و آن يكي روي گونه و گردن.بيني قلمي.به دوربين نگاه ميكند.
شايد شادي هم با من موافق باشد ولي نظرش دايي رضاست.ميدانم فقط به خاطر اين كه چند سالي است از پيش چشم ما رفته خارج اين حرف را ميزند.هردومان فراموش نميكنيم.مگر چند سال گذشته؟ما را مينشاند روي زانويش.شادي ميگفت:دايي قصه بگو.از اين چيزها بلد نبود پك به سيگارش ميزد و دود را با شكلهاي عجيب بيرون ميداد:مثلث چيزي شبيه آب نبات حلقه اي ستاره......
روي عكس خانوادگي هم فكر كرديم.همه ي اهل فاميل جمع شوند.پدر و مادر آبشان تو يك جوب نميرود.ميگويند يا همه باشند يا هيچ كس.كس و كار خودشان را ميگويند.
عمه زويا اينجا زندگي نميكند.خاله نازلي هم ميدانيم نمي آيد.هر جا عمو حشمت و زنش باشند نمي آيد.داستان كش مكش با زن عموست.با هم دختر خاله اند.
با اهل فاميل هم صلاح كرديم.عمو نصرت نقل پدر و مادر را تصديق كرد.با نظر عكس جمعي هم موافق بود.
با اين كه از همه ي عموهايم كوچكتر است ازش سوال ميكنند.
اين اواخر بي قراري ميكرد.انتقالي گرفته بود براي نيشابور.ميگفت:از بين اين همه چرا امام رضا بايد مرا نفرين كند.فقط من كه نبودم.بهانه هم ميگرفت.خانه بند نميشد.تا آن شب كه زنگ زدند.پدر بردش دكتر.اهل دوام نبود.برديم در همان گلزار شهداي شهر خاكش كرديم.
مادر دوستش داشت.ميگفت دلم براي آقا جانم تنگ شده.گفت:بايد يك كاري بكنيم.دارند پرپر ميشوند.زودتر بايد يك كاري بكنيم...
ميترسيد.لازم نبود حرفي بزند.اگر نگاه ميكرديم معلوم بود.رفته بود ماموگرافي.با عمه زليخا تلفني حرف ميزد.خيلي وقت است خانه مان نيامدند.آن سالها زياد مي آمدند.چند سال پيش بود؟با خورشيد و فرشيد.فرشيد دو سه ساله بود.خورشيد هم سن من است.بچگي زياد با هم بوديم.
يادم هست.پدر و مادر با عمه رفته بودند عيدديدني.شادي و فرشيد را هم فرستادم شكلات بخرند.مست بودم حتما.قبل از ناهار خورده بودم.گفتم كه خوشحالم دوباره كنار هم بازي ي كودكيم نشسته ام.و بعد بوسيدمش.چشمهايش را بسته بود.حركت لبهايش را ميديدم كه دنبال لبهايم مي آمد و برميگشت:غرقه ي درياي آرام.
از آمدن فرشيد و خورشيد ميترسيد.گفتم جايي فرستادم كه حالا برنگردند.دست زير بغلش انداختم.تا لبه ي تخت آمد.
هر وقت مست ميكنم به هم چشمك ميزنيم.شايد در عكس دست جمعي كنار من بايستد.اگر عكسي در كار باشد.حالا براي قاب بزرگ پذيراييمان نشد هم نشد.


........................................................................................

Friday, January 31, 2003

٭ در زير باران مي آيند.دو تايي.پياده نه. با ماشينند كه حالا برف پاك كن را زده اند و حتما بخاري هم روشن است.نباشد سردشان ميشود حتا اگر دستي لبخندي حواله ي هم كنند يا نگاهي از سر لطف يا اصلا همين كه اين همه راه آمده به دنبالش..راه بندان و چراغ قرمز است.تنها و تازه تنها هم بايد برگردد.آن وقت كه شمع ساعت همراهيشان خاموش شود .خداحافظي ميكنند.
ديدمشان.ديده اند.اگر دستي دراز نشود چراغ نميزنند.اگر نگاه در هم گره نخورد شايد صدا به دورترك نرسد تا پيغام شود براي برگشتن و نگريستن.در را باز ميكنند.چه فكرهايي بود.دختري كه اين همه راه آمده بخشندگي ي دستهاي ديگري را هم ميتوانست بياورد.مي آ مد شايد.حالا هم كه نيست شايد رفته بياورد.روبه رويم نشسته.دستي به فرمان و آن يكي به دنده .دستبندنقره اي و ظرافت مچ و ساعد بند انداخته را نگاه ميكنم .نيست به دنده اگر من بگيرمش.حالا هم نيست.اگر دست در كار جستجوي نواري چيزي باشد.اين همه راه آمده ام تا تنها نرود.
اگر با من باشد هميشه همين را ميگذارم:
بگو كه بيدارم بگو كه رويا نيست.


٭ سكانس پاياني ي مستند كوتاهي ساخته نشده

روز-ساحل-بيرون جا
{از دور صداي امواج مي آيد.}
{پس زمينه:صخره هاي سنگي در فاصله اي بين نزديك و دور.}
{حركت دوربين:دوربين با پرسش كننده حركت ميكند.و بازيگر هم قدم او مي آيد.مثل دو نفر كه همپا راه بروند و صحبت كنند.پس ما پرسش كننده را نميبينيم.}

پرسش كننده:فكر ميكني يك روز به ايران برگردي؟
بازيگر:نه
پرسش كننده:نا اميدي؟
بازيگر(با لبخند تلخ و تمسخرآميز):نه بدون اميد نميشه زندگي كرد.ولي به آينده خوشبين نيستم......راه خيلي طولانيه و گاهي فكر ميكنم چيزي نيومدم.اصلا نيومدم.
پرسش كننده:پس داري نا اميد ميشي.
بازيگر:گفتم كه نه.بدون اميد نميشه زندگي كرد.انسان ها با اميد زندگي ميكنن.اصولا به اميد تحقق روياهاشون.رويا هم كه همينجاست.
(رويا از طرف دريا وارد كادر ميشود و به بازيگر ميرسد.)
رويا:سلام
(بازيگر دست به گردنش مي اندازد.)
بازيگر:سلام.كجا بودي؟
رويا:كنار ساحل....(صدا به خاطر تكرر امواج و باد نامفهوم ميشد و به گوش نميرسد.)
(بازيگر دست به كمر زن حايل ميكند و بدين صورت دوتايي از دوربين دور ميشوند.)



٭ آن چه كه از پرشين بلاگ آوردني بود اينجا دوباره پابليش كردم.چيز ديگري اگر خواستيد به همان خراب شده بايد سر بزنيد:
چرخ و فلك


٭ مزبله ي پرشين بلاگ


خدا بيامرزد مرحوم رزم آرا را.50 سال پيش رفت تو مجلس گفت:آخه شما كه آفتابه نميتونين درست كنين نفت چطور ميخواين استخراج كنيد؟
حالا اين شده نقل امروز ما.جماعتي كه حتا مديريت شبكه نميدانند پرچمدار يكي از مشاغل اينترنتي شده اند كه بدون شك كار و درايت فراواني ميطلبد.
وقتي تب وبلاگ نويسي بالا گرفت اين آقايان وارد گود شدند تا از غافله ي لاف زدن و ادعاي توانايي داشتن عقب نمانند.يعني درست موقعي كه هيچ نيازي به وجودشان نبود.سايتهاي وبلاگ خارجي با امكاناتي كه دوستان توانمند و دانشمند ايراني مان بر آنها افزودند جوابگوي وبلاگ نويسان پارسي زبان بود پس حضور اينها تنها يك وظيفه بود.بايد مي آمدند تا بگويند يا بگذاريد بگويم كه بگوييم ما هم در مملكتمان از اين چيزها داريم.
ولي عملكرد ناصحيح صاحبانش در كنترل و مديريت سايت فاجعه اي به بار آورد كه البته اگر نيك نگاه ميكرديم جز اين هم انتظاري نميرفت.
سرعت فوق العاده پايين در وصل شدن و رجيست كردن.قطعي هاي مكرر صفحه و حتا پايين آوردن كل مجموعه براي مدتي از روي سرور از شاهكارهاي ايشان بوده است.
ناگفته هويداست كه اين آقايان با چه سرور ارزان و بيكيفيت و احتمالا بي در و پيكري قرارداد بسته اند تا به امور پس انداز من و شما كمك كنند!مگر مبلغ اين قراردادها همان ماليات ما نيست؟مگر فضايي كه اينها سايتشان را بر آن ميگذارند همين مجموعه ي كاربران نيست؟؟مگر نه اينكه به عنوان مجري يك برنامه موظف و مكلف و مجبور به انجام تعهداتشان هستند؟؟؟بدون هيچ منت و نياز به شنيدن تشكري.
در وبلاگ نيز ثابت شد كه به درستي هرچيز خارجيش خوب است.40 سال پيكان سوار شديم هر روز بدتر از ديروز.دانشگاه رفتيم هر ترم بي اثر تر و بي ثمرتر از قبل.دست قبول مسووليت دراز كرديم هربار سردتر.
من دشمن اين مرزو بوم نيستم.نوشته هايم نيز حتما اين را ثابت ميكند.زاده ي همين خاكم.همينجا بزرگ شدم.شادي كردم.سختي كشيدم.فقط ميگويم اهمال و هردنبيلي و تسامح كافي است.ميگويم افتخار به اشتباهات و خرابكاري ها كافي است.ميگويم بگوييم جنده خانه نه خانه ي عفاف.بگوييم فاحشه ي بدبخت بي صاحب گرسنه نه دختر خياباني بگوييم ايدز نه رفتارهاي پرخطر بگوييم سرگردنه نه مدرسه ي غيرانتفاعي.
بگوييم خب ديگر برويم سر كار خودمان.



........................................................................................

Thursday, January 30, 2003

٭ در اين مدت مدام اين فكر در ذهنم جريان دارد كه روي سنگ قبرم چه بنويسند.يعني بدهم چي حك كنند.
مرگ بي شك ناشناخته ترين پديده ي زندگي است.خيلي ها را ميشناسيم كه تا دروازه هاي كشفش رفتند و به حقايقي دشوار رسيدند ولي هرگز بازنتوانستند برگردند.و مثل جسد خيس و بي حركت سندباد كه آن صبح معمولي به ساحل رسيد پيدا شدند در حالي كه ساعتها از مرگشان ميگذشت.
اين ماجرا يراي هر كي يك بار اتفاق مي افتد.براي همين حق دارد كه به بهترين صورت تمام شود.منظورم عزاداري و اندوه بازماندگان نيست من راجع به خود فرد حرف ميزنم كه حقيقت مرگ به سراغش آمده.من هم حق دارم كه در موردش فكر كنم.اصلا بخواهم چيزي كه قشنگ است و خودم پسنديده ام بر رويش بكنند.نه اين كه فكر كنيد آدم مغروري باشم يا مثلا خيلي مهم كه همه در فراغم اشك تمساح بريزند ولي به هر حال هستم با تمام دردها و علايق انساني.اگر كاغذ قلم سرنوشت دست خودم بود ميخواستم جسدم را بسوزانند آن وقت در يك غروب زنگاري در حالي كه باد آرامي ميوزد از تپه ي بلندي رها كنند تا باد مهربان مرا با خودش ببرد هر كجا كه خواست.تا حالا اين طوري نشديد؟يك طوري كه خوشتان بيايد تقدير شما را با خودش ببرد.من دارم ميگويم تقدير ولي خودم هيچ به اين مزخرفات اعتقاد ندارم.هميشه هم باور داشتم آدم جماعت نان از عمل خودش ميخورد.يادم مي آيد يك بار رفته بودم شهربازي خب شلوغي شبانه ي آن جا تا حدي آدم را گيج يا از خود بي خود ميكرد.آن وقت يك دختري بود كه به من نگاه ميكرد.قيافش بد نبود و تا وقتي كه روبه رو روي نيمكت نشسته بود و بعضا به من نگاه ميكرد احساس آرامش ميكردم.آرامش قوي يا يك جور خواب مصنوعي كه اعضاي بدن دارند استراحت ميكنند ولي شعور و ادراك تا حدي برجا هست.اين شرايط براي زمان طولاني ادامه يافت تا دخترك بلند شد و رفت.اين روشن بود كه از من نااميد شد.خب ميتوانستم جلو بروم و جوري سر صحبت را باهاش باز كنم.تا باهم دوست شويم.بعد آن قدر زبان بريزم كه بالاخره روزي مجاب شود بيايد خانه مان و آن بلايي را كه دوست دارم سرش دربياورم.همين هاست ديگر........ولي آن رخوت گذرا و لذتي كه داشت برايم خيلي ارزش داشت برايم آن قدر مغتنم بود كه دست به هيچ كار ديگري نزنم.
مرگ هم دستكم چيزي مثل همين است.لااقل من اينطوري فكر ميكنم.يك رخوت افيوني كه دست آدم را به همه جور حركت ببندد.يك جور تنهايي ي محض كه حالتي از رقت را به انسان القا ميكند.شعري را كه روي قبر عمويم نوشته شده است براي همين دوست ميدارم.حالا كاملش يادم نيست.چند سال ميشود نديدمش؟ولي مصراع دومش چيزي مثل اين است:
بخوان فاتحه و بكن شادم...
من اصلا بلد نيستم فاتحه بدهم.تا حالا هم نخواندم.و نميخواهم كسي برايم فاتحه بدهد ولي وقتي ياد اين شعر مي افتم يك جوري حس ميكنم چقدر فاتحه دادن اين جا به آدم ميچسبد.
يك بار به سرم زد روي قبرم بنويسند:
آخرين منزل
يا
آخرين بستر..........
جايي كه هيچ چيز او را از خواب بيدار نخواهد كرد.نه شادي نه غم
بله چه جاي خوبي كه صداي هيچ غم و شادي ي آدم را از خواب ناز بيدار نكند.
يك چيزي بنويسند كه اين چنين باشند.هر چه باشد كلمه باشد....آره كلمه باشد اگر كلمه دختر بود من باهاش ازدواج ميكردم....


٭ راهي خوابي و رخوتي تا چشم بر هم نهاده باشي و هرگاه توقفي حاصل شود پنداري خود مقصد است.
آخرين تصوير قاب شده ات در چشم من نگاه بي رمقت بر آن سوي شيشه است كه سرت را تكيه گاه سنگ است.
حالا كه چشم بسته اي آهنگ رويايي كن.بر سرازيري اين پيچ خطرناك با چارپايي روانه ي نو بازگشتيم.تا لختي نزديك تر آيم و عنان اسب سركشت بگيرم و آرامش كنم.
حالا كه چشم بسته اي آهنگ رويا كن وقتي است پرنده ي دستهاي من بر آشيانه ي گونه ها و پستانهايت فرود نيامده.انديشه اي بكن كه قوي مغروري جفت سپيدش را به سخن نگاه كرده باشد.
حالا كه چشم بسته اي....
بايد بايستيم.تو خفته اي يا تكرار سفر را چشم بر هم نهاده اي؟مي انديشي يا سكوني ميطلبي كه خود بازآمد هر علاقه ايست....
بگذار تپه ها و دره ها شاهدان صحنه هايي باشند كه چشم بستن ميبايست اين جا صداي آب مي آيد و هر از گاهي جانوري از سبزناي برگها
آوازي بلند ميكند.
چشمهايت را بسته نگه دار كه اين ها صحنه هايي است كه چشم بستن مي بايست....تاوان هر محبت و عقوبت دوست داشتني كه تعلق را به هزار زبان بسته فرياد ميكند و تجربه ميكند.
من بدنهاي زيادي را ديده ام كه از اين پس يك تن شده اند.
همان طور كه در آغوشت ميگيرم و بغلت ميكنم و همراه ميبرم.
چشم باز كن تا ببيني جاده چه كسالتي با خود دارد...


٭ 1
در ميانه ي گياهچه هاي سبز قدم بر ميداري.پيش از حضورمان ترانه ي باران با آوايي چنان به رقصشان آورده كه بر بندهاي برگشان شور شبنم خسبيده است.
اگر صبر كرده بودي همينك شانه به شانه ات خم ميشدم و تازه غنچه اي نورس از شاخه ميچيدم بر گوشه ي گيسوانت ميگذاشتم.يادمان روزي نه چندان قبل كه موي از گوشت كنار زدم و سخنت گفتم.و تو از گرماي آوايم در لرزه آمدي كه مادر از مكيدن طفلش.شانه هايت را ميگيرم.و اگر هم گام من باشي بيشتر به من نزديك ميشوي و سر به شانه ي من به پاي درخت هاي گردو و شاه توت انتهاي باغ ميرسيم.
2
خسته ام.....راه ما بسيار آمده ايم.به سكوي باغ مينشينيم.و برايت خواهم گفت كه اين شاه توت در بدو تولد باغ نهالي چند ساله بوده است.
شاه توت ميگويم و لبانت سياه ميشود.چشمهايت را ميبندي و چون دستانم نزديك ترت آمد.سر بر شانه ام گذاشتي.و باران آمد.
3
از سمضربه هاي باران ميشنگيم و ميشكوفيم پا بر علفي و خاكي و راه آمده از بوسه ي باران كه خود خرام ديگر است.و ما پاي ميپيچيم و فاصله ي تا سر پناه را قيقاج ميزنيم.اين جا صدا ترانه ي خنده ست.
پيراهنت خيس شده است و موهايت كه با دست كشيدنم دانه مي افشاند.و قطره را پرواز ميدهد و پشتگ ميكند.
4
ابرها سياه و باران با داعيه ي دايمي.خانه ي روبه رو اتاق اجاره اي ي مسافران است...
چراغ هاي خاموشيش را چه معناست؟آيا در اين فصل مسافري جز ما عازم اين خطه نيست يا در ضيافت من و تو ديده ي شرم فروبسته اند و خواب عشقهاي ممنوع را ميبينند؟
5
بر اشكوبه ي پايين-همسايگان گفتند-خاليش كردند.اما از لحظه ي سياهي ي آسمان سياهي ي سايه هايي را ميبينيم كه بر ديواره نقش مي اندازند و راه ميروند.
ما چاي مينوشيم و هيبت مضحك و قامت زايدشان را خنده ميكنيم.غافل از آن كه از موقعي كه به ياد مي آورم طرز نشستن ما و دستهاي من كه در نوازش سر گذاشته بر پايم است را تقليد ميكنند.
6
برميخيزي.پريشان نگاه ميكني.اما من بر كنار توام.سايه بر خاسته و نگاه ميكند و چون پرده بر كشي اين بار سايه هايمان را به تماشا ميروند.
7
گفته بودم از سراب و سايه هراسي نيست و هيچ شكل واره ي اشكال مجال ويران كردنمان را نداشته است.پس بيا جرعه اي ديگر بنوشيم.اين حوضچه ي بنفش تصوير ماه را در خود نمايانده است.
8
انديشه ي شيريني ي شروع شرمي.
گفته بودم عشقهاي معصوم آزاد نيستند كه هر كجا بروند.و هيچشان نيست مگر انگ آلايشي.حتا اگر طرف ما سايه هاي سهمگيني است كه نياز بدنهاي تو را و مرا نمايش ميدهند.
در آواي زنجره و شغال وقتي سكوت مقطعي بيتوته كرد گفتم كه ره توشه مبند و از سايه هيچ مهراس.انديشه هنوز در نطفه است.
من چه گفتم....
9
سفر خلوت ما بود و سايه غريبه اي تا تپش بي اختيار اندام تو را نظاره كند.


٭ دستهايت را دراز ميكني......دره اي روبه رويت و چشمها كه عمق سياهي را اندازه ميگيرد.
ما عازم سفريم و از اين جادره هاي فراوان ره توشه يادگار دوراني داريم كه دستها به قراري آرام در خلوت خصوصي ي هريك خو كرده باشد.
اكنون پندارهاي خاطره ي رفته در وزش پيچ هاي مسير تكان ميخورند و يادي ديگر از حضورشان بر ما ميكنند.
تو با من راه آمده اي و دستانت فاصله ي مسير را گز كرده اند.دستهايت را در گلدان ميگذارم.جوانه ميكني و چشمهاي تو قبلا نويد بي تابي را در خواب هاي من بيدار كرده است.چشمهايت را در آيينه ميگذارم.
و تو با پاهاي من راهها آمده اي و پاهايت از رمز بيراهه هاي من آشناست.به اعتبار پاهاي تو به كشف مسيرهاي دست نيافته ميرويم.
ابديت تنها انگاشتن يك جاودانه ي مطلوب نيست.هر آنچه در نگاه اول من از جاودانگي بگويد خود ابديتي نگاشته است.
با ابديتهاي نا ملموس كتاب زندگي نوشته نميشود.پس نگاه كن كه در ابديت تو جاودانگي ي عشقي نهفته را كتاب ميكنيم:
ابرها را جاده را و هواي سرد كه پيشاني ي آشناي تو را به بوسه اي سريع و منقطع حريص ميشود و روياي تكرار لرز سرمايي در پشتش مي پروراند.
جاده در هرم اضطرار و آرامش تو........اينك از پيچ ها و دره ها ميگذريم.كلبه اي در آن سوي فضا انتظار ما را ميشناسد و قدر ميداند.و ما را به توقف آشتايي چند پيام ميدهد.
بگذار پيش از آنكه عطر نفسهايمان اين سراپرده را آگنده بنمايد.گشتي در اطرافش كنيم.درخت ها را ببينيم و بنگريم.


٭ برخورد شاعر و شاعره در آن ظهر گرم تكميل شد.تا پيش از آن چند باري باهم بيرون رفته بودند.يك بار هم شاعر شاعره را در تاريكا به خانه رساند.
شب قبل شباهنگ آمده بود دنبالش سر راه آب پرتغال گرفت.دو تا يكي براي او يكي هم براي خودش.اين يكي تازه وارد زندگي شاعره شده بود.اول هم خود دخترك مثلا چراغ چيزي زده بود و بعد ماجرا ادامه پيدا كرده بود.آخر وقت هم پسر دستش را برد زير مقنعه و گذاشت روي پستان شاعرك!و گفت كه صداي قلبش را صداي تپش قلبش را دارد ميشنود.
آن روز مهماني ي دوره اي بود.شاعره براي مرتب كردن جا گفته بود زودتر ميرود.با شاعر.قرارش را جلوي شباهنگ گذاشت.نيم ساعتي جلوتر ميرفتند.رفتند.ساعت 6 قرارشان بود.شباهنگ ميدانست.كه آنجا گفت-شاعره- ما از 12 اينجا بوديم.
وقتي به صورتش نگاه ميكرد شادماني مضاعف و آرامش ساده اي سرتاسر سيماي دختر را گرفته بود.ميخنديد.ولي آخر شب براق بود ديگر.
حالا ديگر با هم نيستند.گفتم كه آن در آن ظهر برخوردش با شاعر تكميل شد و رفتند پي كارشان.شباهنگ ولي هنوز هست.همانطوري كه قبلا بود.با يكي دو نفر حالا بيشتر يا كمتر و در كنار هم.حتا اگر از من بپرسيد ميگويم به بخشندگي دختر حسادت ميكند.



٭ هاشم آقا خواب نما شده بود.اين را زن هاي محل بعدا از زبان زنش شنيدند.گفتند شب زنش صدايي ازش شنيده بعد يكدفعه از خواب پريده و پس از اين كه به خودش آمده با بغض گفته اگه خودش بخواد ميشه.....به خدا ميشه.....
بعد هم شانه هاي زن را گرفته و با ضجه گفته تو بگو كه ميشه....اگه خودش بخواد ميشه...
آن وقت همان خروس خوان رفتند درب خانه ي آقايدالله.هاشم آقا حرف هايي زده.حالا چه حرفهايي زده نميدانيم ولي فيش آقا يدالله را ازش گرفته.
ميدانستيم پسر آقايدالله از بانك سر كوچه برنده سفر كربلا شده بود و فيشش را به نام پدرش گرفته بود تا آخر پيري يك صوابي بكند.
اين خبر را هم به اين زودي حتما زنها تو محل چو كرده بودند.نزديك نه صبح يك جماعتي دم خانه هاشم آقا صف كشيد.
از دم صبح در حياط خانه را دو تاق باز گذاشته بودند و يك ضبط گذاشته بودند روي ايوان كه قرآن پخش ميكرد.ما از لاي در ميديديم كه دو تا ديگ تو حياطشان بار گذاشته اند.اقدس خانم عكس پسرش را كه مفقودالاثر بود در دست ميگفت براش دعا كنيد....به خدا چشمم روشن است.
محود آقا پارچه سفيد را آورده بود .مش مهدي كفن آورده بود.گفت:قسمت ما نبوده هر چي خدا بخواد.من كه پام لب گوره.ميترسم بميرم و نرسم بهش تو كه با سعادت تري بسم الله...يا نصيب و يا قسمت...
بعد هم همه صلوات فرستادند.بوي اسپند و گلاب تو كوچه يا نه توي صحبتها.نگاهها...اشكها پرسه ميزد...رقيه از هوش رفت.
حتا ممل لقمه هم بود.با آن كله ي كمبزه اي و چانه ي دراز.يك سرپايي ي پاره انداخته بود به پاهاش و مثل هميشه كه ميديديمش كتاب داستانش زير بغل بود.وقتي سر دماغ بوديم ميگفتيم ممل برامون داستان ميخوني؟
با خنده ي مقطع و آب دهانش كه بيرون ميريخت ميگفت ميخونم.
ميگفتيم:ممل داستان خودتو بگو.از اون دختر پريون كه مياد تو رو با خودش ببره...
يكبار به مادرش ننه زبيده گفته بود.آمد جلوي اهل محل به ما كه آخه با اين بنده خدا چكار دارين؟اين بدبخت رو كه خدا تو سرش زده حالا به شمام يك زبون داده كه نيشش بزنين...والله خدا رو خوش نمياد.مثل شما عقل داره كه نداره مدرسه رفته كه نه پدر بالاي سرش بوده كه نه...
به حق پنج تن...
داشتند شيريني و شربت ميدادند.اسماعيل كه پاي خوردن است اول جمعيت خيرات ميخورد و لعنت به يزيد ميفرستاد.ممل نگاه ميكرد.ننه زبيده اگر آنجا بود حتما برايش يك دانماركي ويك ليوان هم شربت ميگرفت...سر آخر آقا يدالله رفت جلو.بازوهاي هاشم آقا را گرفت و مردانه گفت:
مومن قسمت خودت بود.حتما منو نطلبيده اون جيفه ي دنيا هم كه ازش رسيد رو ميزنم به زخم اين دختر كه تازه عروسه...تو نايب الزياره باش...بعد هم گفت حسينيياش قبر آقاشونو زيارت كنن صلوات.
صلوات فرستاديم
گفت:هر كي تو لشكر آقاش بوده و نبوده دومي رو بلندتر بفرسته
دومي را بلندتر فرستاديم.مردانه و محكم.
گفت:هر كي با معرفته بر شمر لعنت
گفتيم:بشمار
گفت:جوون مرد ميخام كه فريا بزنه بر نامرد لعنت.
فرياد كشيديم بر نامرد لعنت.مثل جوان مردها.
بعد هم رو دست برديمش.يكي خودش را رساند.كتفش را بوسيد و گفت ما رو هم دعا كن.ما كه وسعش رو نداريم.
ماشين سر كوچه منتظر بود.مردها پيش ديستي ميكردند آخرين كسي باشند كه تا صندلي ماشين مشايعتش ميكند.تا آن لحظه هم جماعت ماشين را دوره كردند.تا گاز داد و كم كم ناپيدا شد.
فردا صبح پسر عمو جلال آمد پيش من.تو همين بانك سر كوچه كارمند است.در آمد كه:به خاك مادرمان نميخواستم اينطوري بشه-بچگي مادر من شيرش داده -راستش از تو چه پنهون ننه زبيده براي مملي تو همين بانك حساب باز كرده بود.اين سري كه قرعه كشي كرديم به اسمش هزينه ي كربلا درآمد.اين تقدسي آمد نشست زير پام كه آخه اين خل و چل كربلا ميخواد چكار؟بيا مردونگي كن ما اين پيرمرد رو تو اين پيري بفرستيم زيارت نگه پسرم برام كاري نكرده.به موت قسم خودم از خجالت ممل در ميام.تو عالم رفاقت همين يك كار رو بكن به مولا نوكرتم.....خر شدم...باور كن وسوسه ي پول نبود شيطون زير جلدم رفته بود.نميدونم خب رفيق بازي بود.حالا ميبينم از همهي نارفيقها هم نارفيق ترم.
نزديكاي آمدنش كه شد همه دست به كار شدند.بزرگ روي پارچه اي نوشتند:كربلايي هاشم بازگشت پر فيضت را به ميهن تبريك ميگوييم.و آويزان كردند از سر كوچه.
دو طرف كوچه هم ريسه كشيدند.اسپند هم انداختند تو آتش.ماشين كه سر كوچه ترمز كرد.همه هجوم آوردند.آقا يدالله گفت:زيارت قبول مومن.
مش مهدي گفت:كل هاشم پارسال دوست امسال آشنا.بعد هم بغلش كرد و كتفش را چسباند به كتفش.
رقيه همان كه خواست چيزي بگويد به نفس افتاد به زحمت گفت:ب...ب...با..با... و از هوش رفت.
حتا ممل لقمه هم آمده بود.با همان لقمه ي نان لواش وپنير در دست و كتاب داستانش زير بغل گوشه ايستاده بود تا ننه زبيده برايش شيريني و شربت ببرد.من ميديدم حلقه ي اشك را روي چشمش و تكان هاي عجيبي كه ميخورد آن وقت با آن كله ي كمبزه اي و چانه ي دراز و خنده ي مقطع و آب دهانش كه بيرون ميريخت گفت:دست اونه...اگه بخواد ميشه...به خدا ميشه...


٭ حوالي ظهر به هرمز رسيديم.قرار بود بعد از خريد و يك سري ديگر از كارهاي ضروري دوباره راه بيفتيم.وقتي بمبئي لنگر انداخته بوديم.يكي از شبها كه كنار دريا قدم ميزدم ناخودآگاه متوجه راه باريكي شدم كه از ساحل به سمت نقطه تاريكي ميرفت.بي خبر از هر جا راهش را گرفتم تا به محله ي آرامي رسيدم.در آن حالت پيرمرد قوزي ي كه خودش را زير رداي كثيفي پنهان كرده بود آرام به سمتم آمد و گفت:ببينم جوون تو از خدمه ي همون كشتي هستي كه ديروز اينجا اومده؟
-بله
-پس فردا هم از اينجا ميريد
-بله قرار شده كه فردا بريم
-پس من ازت يك خواهشي دارم.وقتي هرمز لنگر انداختين برو گود سلطان.اونجا از هر كي آدرس خونه ي سلويج رو بپرسي بهت ميگه.هر جور شده پيداش كن و بهش بگو از راجيتا پيغام مهمي داري.فقط همين بهش بگو راجيتا گفت پيغام مهمي داري.
آن وقت در سياهي ي چرك كوچه گم شد و رفت.
اول همه ي آن لحظه را يك بازي ي بي مزه يا احيانا ضجه گونه ي يك مست ديدم كه در لابه لاي شب تيره با مسافري غريب غربت خانگيش را بازگويه ميكند.و همان موقع كه به كشتي برگشتم و روي تخت كابينم ولو شدم ؛همه ي خاطره ي مبهمش از يادم رفت.
اما درست از دقايقي كه ملوانان مقدمات لنگر انداختن را آماده ميكردند يادش مثل جرقه در ذهنم روشن شد و گر گرفت.به راستي براي چي نميدانم ولي نيروي عجيبي مرا به طرف وفاي به عهد و خواهشي كه پيرمرد كرده بود ميكشاند.من درست به درونم مراجعه كردم .هيچ كنجكاوي ي در ميان نبود.
كشتي كه توقف كرد بعد از جمع كردن وسايلم يك راست به قهوه خانه رفتم و سفارش چاي دادم.و البته قصدم اين بود كه به نحوي به خودم بقبولانم حضورم در اينجا صرفا به خاطر پيغام پيرمرد نيست.
چاي را بازي بازي و همان طور داغ سركشيدم.براي همين مطمئنا نميتوانستم از چيزي كه نوشيده بودم حرفي يا توضيحي بدهم.آرام آرام از دم قهوه خانه رد شدم.ملاحان معمولا روي ميز و صندلي هاي دم قهوه خانه پهن ميشوند و ترنا بازي ميكنند يا تاس مي اندازند.
همان لب اسكله از مردي بومي كه لباده ي سفيد به تن داشت نشاني ي گود سلطان را پرسيدم.سعيم اين بود تا كسي از خدمه ي كشتيمان
يا اصلا مردان دريا از اين ماجرا بويي نبرد.
گود سلطان سر راست نبود از محله اي موسوم به غريب بايد ميگذشتم و بعد كه به آب انبار رسيدم راهم را به طرف پايين كج ميكردم.در آنجا يك ميدانگاهي بود با هفت راه نا همگون كه مثل پاهاي كج و كوله ي هشت پايي از قانون منظمي تبعيت نميكرد.گفته بودند راه سوم از طرف چپ آن راهي كه واردش شده بودم را بگيرم و پيش بروم.انتهاي راه به باريكه اي ميرسيد كه چند خانه در محوطه ي روبه روش
قرار داشت.از پسر بچه ي سبزه رويي با موهاي فرفري ي چسبيده به سر پرسيدم خانه ي سلويج كجاست؟
با ترسي كه از ديدن ناآشنا وجودش را گرفته بود به دري اشاره كرد و همانجا ماند و زل زد به من كه در زدم.
زني با چادر سياه كه تمام موهايش را پوشانده بود در را باز كرد.گفتم:خانه ي سلويج اينجاست؟
گفت:اينجاست.گفتم:براش پيغام دارم.
-نيست رفته پيش اون يكي زنش
-گفتم ميدوني كجاست؟
-برو گود اسماعيل
همان مسير را تا ميدانگاهي ي هشت پا شكل برگشتم.ظاهرا اين ميدان محور استراتزيك جزيره باشد.دو عرب روي خاك كناري ميدان چرت ميزدند از يكيشان پرسيدم.راهي را با دست نشان داد كه با مسير قبلي زاويه ي نود درجه ميساخت.آن جا ناچار شدم از دو نفر ديگر هم سوال كنم.
در را زني بچه بغل باز كرد.گفتم:سلويج هست؟
گفت:چه كارش داري؟گفتم:پيغام دارم.گفت:رفته پي بي عاريش....تو پشت قلعه..
اسم پشت قلعه را شنيده بودم.پشت قلعه اي كه پرتغاليها آنجا ساخته بودند تپه ماهورهايي بود كه غاري شبيه دالان ميانش قرار داشت.و شنيده بودم معتادين و مخمورين آنجا تجمع ميكنند.
چهره ها عموما سياه و فرتوت با چشمهاي بي احساس.از يكي پرسيدم سلويج كجاست.راهرويي را در خم دالان نشان داد.آنجا مرد چاقي با سبيلي كه خط لب بالا را ميگرفت شمدي دور سرش پيچيده بود و پاهايش را فرو كرده بود داخل يك حوضچه بر سنگي نشسته بود.
گفتم:سلويج از راجيتا برايت پيغام دارم.گفته بهت بگم پيغام مهمي داري.
با خنده ي تمسخرآميزي نگاهم كرد و پاسخ داد:به......پس وقتش شد....اين راجيتا هميشه اين لحظه را انتظار ميكشيد ولي حالا بهش رسيده كه بوي مرگ در خانه ي خودش پيچيده.جوون ديشب ملاحي پيشم آمد و گفت:از بمبئي كه راه ميفتاديم جسد مرتاض پيري را ميسوزاندند كه اسمش راجيتا بوده.



٭ اولين بار تو يك مهموني ديدمش.نشسته بود كنار مهرنوش و پاهاش رو انداخته بود روي پاش.يك ميني زوپ آبي آسماني هم پوشيده بود كه از اون زاويه تراش سفيد ساق با ماهيچه هاي مشخصش پيدا بود و زانو كه نه خيلي بزرگ بود و نه كوچك خلاصه به چشم مي آمد.
دستش را به چهارانگشت ستون سر كرده بود.گذاشته بود روي چانه.و موهايش را ريخته بود روي شانه اش.به رتگ طلايي ولي معلوم بود رنگ گذاشته.
من در اين مواقع به خصوص با مشاهده بازوهاي لخت بيشتر بر روي زيربغل طرف متمركز ميشوم.نوع تراشيدن موهاي اين نقطه برايم خيلي جالب است.گفتم جالب است ولي اهميت هم دارد.افراد خاصي از زنان هستند كه به برق انداختن زيربغلشان خيلي توجه كنند.بر عكس حتا قرتي ترين و سانتي مانتال ترينهاشان هم خود را مقيد نميدانند كه هر روز با تيغ يا كرم موبر به جانش بيفتند.درست لحظه اي كه روي مبل جابه جا ميشد و خنده اي هم چاشني رفتارش كرده بود ديدم.نميدانم چه مدت ميشد كه حواسم را جمع كرده بودم.رو به نقطه اي كه نفهمد منتظر چي هستم.زده بود.با تيغ ولي من ميتوانستم مدل رويش و مقدارش را ببينم.خط سياهيش مانده بود.
اين لحظات وجود يك دوست حتا اگر پرحرف و ناخوانده باشد باز به فرياد ميرسد اين كه بنشيني به خيال باهاش حرف بزني آن وقت
بهتر ميشود زل زد و حركاتش را نگاه كرد.خودم اول حرف را با مزدك شروع كردم.از ماجراي تصادف ماشينش و خرج و مخارجش چه ميدانم حواسم كه بهش نبود.داشتم روبه رو را نگاه ميكردم.ناراحت بودم كه چرا با مهرنوش اون رفتار را داشتم اگر آن روز خرابش نميكردم الان همه چيز فرق ميكرد.از خودش كمك ميگرفتم يا اصلا كمك چرا ميرفتم مينشستم كنارشان و آن وقت كار تموم ميشد.
مهمان ها كه همه آمدند درست متوجه نشدم كي نوار روشن كردند.داشتند ميرقصيدند.كم كمك فهميده بود كه حواسم پيشش است.سارا و راحله با حامد و مهرك وسط بودند.بيشتر براي مجلس گرمي.بعد مهرك پوريا را بلند كرد و سارا نازنين را. نازنين هم آمد دست مرا گرفت آورد وسط.
اين خيلي خوب بود چون از توجه دائمم به او ميكاست و از عرشي كه به خاطر توجه من رفته بود پايينش مي آورد.
با نازنين گوشه ميرفصيديم وسط خالي كه نه ولي كمي از آن را بقيه گرفته بودند.وقتي جايمان را عوض كرديم ديدم دارد به من نگاه ميكند.بعد اولين برخوردمان پيش آمد.رقصيدن تمام شده بود.من كنار ضبط نشسته بودم.برايان آدامز گذاشته بودند وچند نفري باهاش همراهي ميكردند.من گشتم جنيفر لوپز پيدا كردم و جاش گذاشتم.بنفشه گفت همون رو بزار.گفتم نميذارم.خودش با خنده ي تمسخرآميز گفت جنيفر لوپز دوست داره.جوري كه انگار با كس خاصي نباشم گفتم خب واقعا دوست داشتني هم هست. در جواب حركتي پيشاني داد و چشمها را هم در ادامش به عشوه اي
بست و گشود.
نميدانم چرا فكر ميكردم در موقعيت خوب يا حتا عالي قرار گرفتم.اين باعث ميشد از هر اقدامي امتناع كنم كه بد بود بايد يك كاري ميكردم.راستش سخت هم نبود مگر قبلا نكرده بودم؟پس مساله اين نبود...مهرنوش...يا بنفشه.... فكر ميكردم مهرنوش حتما زيرآبم رو زده .داشت با بنفشه حرف ميزد.مهرنوش رفته بود آشپزخانه.آن جا را كرده بودند پاتوق چند نفري.
شام را با سعيد و نازنين خوردم لابد پشت من نشسته بود با كسي.از سعيد پرسيده بودم نميشناختش.تا شانس خودش پيش آمد.نيما گيتارش را آورده بود. اسپانيولي زد و بعد اگه يه روز بري سفر.ترانه-بار اول بود كه ميديدمش- گل گلدون را خواست كه بلد نبود سارا و پانته آ هم همان را خواستند. من پيش دستي كردم به قاپ زدن كه نه با اعلام تمايل گرفتم.سوگند و پرنده مهاجر را هم زدم اين يكي را او خواسته بود.
كار تا اينجاش خوب بود. نه كه لبخند به رضايت به لب داشته باشد.غرور نگاه يا همان بارش مستمر چشمهايش همخوانه ي پذيرش يود.اما ويسكي آخر بد زماني بود.پك دوم گرفت بعد هم رفتيم با
بنفشه و حامد و حيدر و مهرك زاويه خودمان چيزي هم بين خودمان دم گرفتيم.وقت آخر مهموني هم كه ديدم كار از كار گذشته همه دارن ميرن يا اقلا به من و سعيد كه بلند شديم و عزم رفتن نگاه ميكنند .باهاش دست دادم و گفتم خوشحال شدم به اميد ديدار.شور شراب از سرم پريده بود.ميخواستم تند برم ولي به مقصد نرسم.گرم بودم.همه ي كارها را كرده بودم ولي سر نميدانم چي شايد هم بد شانسي رشته هايم پنبه شده بود.
خانه خوابم نبرد.در اتاق را بستم ودرست دو ساعت جخ قدم زدم.فردا هم دمغ بودم بعد به زور فكر كردم كه فقط يك ماجرا بوده و بس.خب نشده كاري هم فعلا نميشه كرد تا يك فكر بكر كنم.ميگويند قمارباز نگويد به درك ميتركد...ما هم قمار ميزنيم.خيلي اوقات.چرا خيلي اوقات؟هميشه.حالا يا كارت سوخته جاي بانك ميگذاريم وسط گاه هم چيزي مثل برخورد.كاش ميشد چشمها را بانك ميگذاشتم.
فرداش مهرنوش تلفن كرد و گفت اين طوريست.ميتونم شماره ي تو رو بهش بدم...
وقتي زنگ زد با حبيب و باران و كامليا قرار سينما داشتيم.از تخت جمشيد رد كردم انداختم خيابان بالاييش.ماشين را آنجا گذاشتم و پياده برگشتم ببينم چه كار ميكنند.يك ربعي منتظرم ماندند و بعد تو رفتند.بعدا با خودم فكر كردم اصلا نيازي نبود تا آنجا هم بروم...خلاصه گفت فردا بيا گلستان كافي شاپ.از قرار كه برميگشتم بنزين هم بايد ميزدم.عمدا راهمو كج كردم تا پايين.اول آرياشهر و بعد ستارخان.دست كردم تو نوارهاي تو داشبورد.پيداش كردم:
تا اين خداي خوب چرخ و ميگردونه...


٭ در اين شبهاي مهتابي ي تابستان كه خنكا نسيمي هم ميوزد آن تصوير هميشه كه چند وقتي رفته بود دوباره به سراغم آمده است.سرم را كه روي بالش ميگذارم شروع ميشود.اول همه چيز تاريك است يا دستكم من چيزي نميبينم.با يك يا دو ضربه ي طبل و بعد صداي خود طبل يا دهل است كه در هم ميرود .
آن وقت سياهي كنار ميرود.يك جاي تو در توست با ديواره هاي آجري ي قديمي و خاك نشسته در يك متروكه جايي و خورشيد كه وسط سرم است.ديواره ها به صورت طاق نماهاي نيمه ويران كه معبر به راه رهگذر بسازند است.من از يكي از آنها ميروم و بعد ديگري.اما همه شان به صورت راههاي تو در تو هستند كه پس از چند دور گيج كننده مرا برميگردانند سر جاي اول.
بعد صحنه ي بعدي آغاز ميشود.ما چند تن مرديم كه داريم از جايي عبور ميكنيم.كجا نميدانم ولي ميبينم روبه رو در افق نزديك منظره ي باغ با غنچه هاي آلاله و كوكب قاب شده و فرش سبزي.من با بقيه كاري ندارم يعني نميتوانم بدانم آنها چه كار ميكنند ولي خيال يا وهم حضور مازگونه هاي تصوير قبل سرگردانم ميكند و باز از نوع برم ميگرداند به جاي نخست.يك چنين چيزي...
بعد ميبينم از دور همان طاق نماهاي تودرتو پيدا ميشود.چند نفر لباسهاشان را كشيده اند روي سرشان و دارند چرت ميزنند.مردي هم هست كه چنباتمه زده و تا مرا ميبيند طوري كه انگار با من نيست ميگويد:از آن سوي افق كش ديده بايد كرد بگشاده به ديدارش برايت سيب آوردم.
از آنجا دور ميشوم به سوي يكي ديگر از طاق ها.يك دالان است با سقف كوتاه و بوي نا كه داخلش نميشوم.از دور صدا مي آيد.به قهقهه ميخندند.سه تا زن هستند.دو تاشان آن يكي را در وسط با خود مي آورند نه اينكه گرفته باشند ولي او با حركت آنها پيش ميرود.آن دو تا نيمتنه قرمز پوشيده اند با يكي يك شال قرمز كه روي شانه حايل كرده اند.و رنگ سفيد و خط پستانهايشان پيداست.مداد از آخر ابرو اريب تا شقيقه كشيده اند.و زير چشمها هم سرمه و پهن كه حالا جزء از چشم درشت است.دست چپي ميگويد:اين را ميخواهي؟(دومي خنده روانه ي سخنش كرده.)ببين از اوناي هميشگي نيستها.نگاه كن
....آن يكي ميگويد:آره از اوناي هميشگي نيستها...به اين قيافه ي آرومش نگاه نكن جلوش دو تا جا داره....درست بغل هم مثل باغ ارغواني كنار هم خوابيده اند.ببينش همين صورت آروم و رنگ پريده انقدر به مهارت باهات ورجه وورجه ميكنه كه تا حالا نديدي.يه بالا پاييني ميزنه كه نگو..
من به دالان سياه نگاه ميكنم.از دايره ي سياه و خنكش بوي نا مي آيد.آنها رفته اند....راه روبه رو را پيش ميگيرم هماني كه ان سه نفر از آن آمده بودند.يك تپه ي كم شيب است و بعد يك طاق نما كه من از نماي بغل ميبينمش.و وقتي كه ازش رد ميشوم نوبت يعدي هاست.آن وقت
چند سايه ي سياه يا سياه پوش نزديك ميشوند از جلو ميبينم چيزي شبيه گردنبند آويخته اند جلوي سينه ي بدون مويشان كه از ميان شكاف جلوي پيرهن برجستگي جناق با يك استخوان گلوله اي ي شكل ديگر پيداست.يكيشان ميز عسلي ميگذارد آن يكي از زير بغلش سفره ي قلمكاري مي آورد و پهن ميكند رويش.نفر سوم پارچي بدست دارد با يك ليوان.بالاي سرم مي ايستد واز پارچ ميريزد داخل ليوان. گلرنگ است و حتما خوشخوار. ميگويد:بخور.......كوچيكت(همان كه ميز آورده را ميگويد.)برايت بساط هم ميچينه....
و بدون اينكه منتظر جوابم شود ادامه ميدهد همه تان اول انكار ميكنيد.ولي هيچكدامتان نميتوانيد از دست من در رويد.ميخواهيد بگوييد اين كاره نيستيد ولي من به راهتان مي آورم.شنيدي؟به راهتان مي آورم.پريروز براي يكي آبكي شو ريختم و دادم دستش.گيلاس رو تو مشت گرفت گفتم: مادر جنده مثل آدم بگير دو انگشتي ....همه تان را به راه مي آورم.
ميبيني؟من اين رويا را تقريبا هر شب تا چشم ميگذارم ميبينم.شايد هم رويا نيست.آخر مگر ميشود به اين وضوح و اين قدر زنده.حتا حالا كه دارم مينويسم صداي مبهم طبلش را هم دارم ميشنوم.خوب دارم ميشنوم.


٭ امشب باز مهتاب بيرون است.مهتاب يا چراغ خواب آسمان.فقط شبهاي مهتابي اينطوري ميشوم.قلبم تند ميزند ميخواهد بيايد بيرون.اول با دو تا رپ رپه آغاز ميشود.آنوقت تند و تندتر ميشود طوري كه حركت پوست رويش را به طرف بيرون ميبينم.با جهش هاي متناوب همراه است و آنقدر طول ميكشد كه بالاخره راهي به بيرون باز شود.از لابه لاي شيارهاي نامرئي پوست است شايد كه تنه اش را بيرون ميكشد.اولين باري كه بيرون آمد گمان كردم بختك است.در ادامه ي يك كابوس شبانه اين طوري شدم.خواب ميديدم از يك دره دارم سقوط ميكنم و در اين لحظه دستم را مي اندازم به يك بوته ي خار.اما اين كار هم از سقوط من جلوگيري نميكرد من و كوه با هم به قعر زمين فرومي رفتيم.
بيدار كه شدم ديدم روبه رو نشسته روي سينه ام.يك موجود عجيب كه در جواب تعجبم ميگفت از اون تو آمدم.قلبم را ميگفت.و بعد ادامه داد سالهاست كه در آنجا دارد زندگي ميكند.از كي يادش نبود.ولي زماني را كه تخمين ميزد از تولدم نزديك تر بود.با اين حساب بايد باور ميكردم كه چندساليست آنجا در قلب من بساط كرده.
ميگويد من بهت كمك كنم.من هميشه وقتي كمك بخواهي پيشت خواهم بود.آن روز باران مي آمد همه جا خيس بود و من هم خيس شده بودم.گشتم سقف شكسته اي سايباني چيزي پيدا كنم كه از تازيانه ي باران نجاتم دهد.هيچ چيز پيدا نشد.هميشه اينطوري است.وقتي عقب چيزي باشي پيداش نميكني.همين وقتها يكدفعه ديدم پنجره اي باز است.البته اين پنجره نبود.ميان حرفش ميگويم:ما از آن محل رفته ايم....يادش ميرود چه ميگفته.
به صورت زشتش دقيق شدم.با آن چشمهاي ورقلمبيده و بدون پلك كه مستقيم به جلو زل زده اند.دو تا شاخك با زاويه جلوي سر و شق و رق.و وقتي كه چارزانو مينشيند در ميان فضاي پاهايش نقطه ي تحريك كننده اي به آدم چشمك ميزند.نميدانم جلو بقيه هم اينطوري نشسته يا نه.اين چند سال كه با من بوده.ولي يك بار همانطور كه پشتش به من بود و ميخواست بلند شود چشمم به كيسه ي لاي پاهايش افتاد كه دو هسته ي زندگي داخل آن بود.


٭ چهارشنبه ظهر بعد از يك توقف يك روزه لنگرها را بالا داديم ناخدا گفت موتورها روشن دو تا ملاح هم تكرار كردند.سكان صداي داد.بد جوري صدا ميدهد مثل تنه ي ناتواني كه روي پلي قل بخورد .يكي از ملوانها به حالت دلداري پيشم آمد و گفت هرمز نزديك است از آنجا يخ ميگيريم.
حالا كه پايين يخ داريم.براي اينكه چيزي گفته باشم پرسيدم الان چطوري است؟
-هست .خودم در تابوتش را باز گذاشتم.مواظبم يخ ها تمام نشود.
ميديدم دلش برايم ميسوزد.با ترحم حالتي نگاه ميكرد.
دو شب پيش بود.دو تا سيگار درآورد.هر دو را هم خودش روشن كرد بعد يكي را داد من.گفتم فردا اگر به هرمز نرسيم از گرما خفه ميشويم.
خنديد.بعد بالا كابين ناخدا رفت تا پست را تحويل بگيرد حول و حوش نيمه شب كه كاپيتان بلند شده بود ديده بود با مسيري كه قطب نما را گذاشته بوده
بايد كنگ را رد كرده باشيم ولي فقط دريا پيدا بوده بعد رفته بود كابين ناخدا ديده بود همانطور كه سكان را گرفته زل زده به روبه رو جايي.
آن يكي ناخدا گفت چهل و پنج درجه به شرق ولي ديده بود بعد از چند ناگرا همش صخره است.
شب همانجا مانديم تا فردا كه گروه اكتشاف بفرستيم به جلو.از چهار نفر گروه سه تا سر به پايين از حلقه ايكه منتظرشنيدن مشاهداتشان بود فرار كردند.چهارمي كه جنوبي بود مستاصل گفت آقا من تو اين دريا بزرگ شدم از آب شور همين خوردم ولي جون بچه ام باور كردني نبود آخه مگه ميشه .چهل و دو سال از خدا عمر گرفتم همچي آدمايي نديده بودم.اصلا آدم نبودن آقا باورتون نميشه قدشون تا پاي من بود پشت همشون هم قوز بود.قوز گرد.ننه ي من قوزي بود ولي قوزش كج بود ولي اينها...استغفرالله مثل اينكه مخده گذاشتن...كار هممون تمومه...كار هممون با خداست...
با اين حساب گم شده بوديم.يكي از همان گروه اكتشاف تب هم كرد.يكي ديگرشان بعدا تعريف كرد چهار تا آدم لخت با پوست سبزه و موهاي كم
با قوزي پشت ديده كه سوار بلم پارو زنان ميروند.اول فكر كردند بچه هستند كه دارند لازي ميكنند.ولي بعد ديدند يكيشان ريش دارد.آن وقت متوجهشان شدند و وقتي يكي روي پا استاده تا نيزه بزند ديدند آلتش شامل سه تا شكل مخروطي ي كوچك است كه از يك نقطه بيرون آمده.
كاپيتان و رييس كشتي شور كردند توان نظامي كشتي دو تفنگ سرپر بود و يك نيزه مخصوص شكار نهنگ بنابراين طبيعي بود كه دنبال راه ديگري باشيم.كاپيتان ترسيده بود مرتب تكرار ميكرد نميخواهم خوراك كسي بشوم.شام آشپز ماهي تن سرخ كرد.ماهي را همان طور درسته با تيغ سرخ ميكنند.نقاطي است كه به واسطه ي تيغ زياد خوردني نيست و آنها را دور ميريزند.ولي بقيه ماهي را از سر ميگيرند و ميخورند.آن وقت اضافه تيغها را در همان حالت پيدا ميكنند.
همه كه خوابيدند به زيرزمين رفتم.عجيب بود با وجود گرما هنوز جسد را به آب نينداخته بودند.دو قالب يخ دو طرفش بود.با خودم فكر كردم بي ترديد اشتباه او بود كه ما را به اين روز انداخت.ولي بلافاصله يادم افتاد انتظارمسووليت از يك ناموجود چقدر وجاهت دارد.
به عرشه رفتم.زير پايم درياي آرام كه سرنوشت ما را با او به جدالي نابرابر برده بود.ميان زمينه ي بنفش بسترش چيزي داشت تكان ميخورد.يك بلم از چوبي سفت.يكي از همان آدمهاي عجيب كه داخلش بود به من اشاره كرد.دستم را به طرف خودم بردم تا با اشاره مطمئن شوم با من است.ميگفت از كشتي پايين بيايم.طناب را گرفتم و پايين رفتم.رو به من آرام با صداي دورگه گفت:حرفهايت را با اشاره بگو چون ما نميتوانيم حرفهاي شما را بفهميم.خيلي وقت است باهاتان حرف نزده ايم.ولي مثل شما ميگوييم.بعد ادامه داد:
سالهاي سال قبل در كل اين منتقه فقط ما زندگي ميكرديم.و هيچ كسي نبود.خودمان ماهي ميگرفتيم و به خودمان ميفروختيم و از اين طريق زندگي ميكرديم.تا يك بار يكي از ما كه آنطرف آب رفته بود از دختري خوشش مي آيد و بعد از مدتي باهاش ازدواج ميكند.ما بعدا فهميديم كه با اين زن در بينمان زندگي نميتوانيم بكنيم.زن از شوهرش ارضا نميشد با ما ميشنگيد.ما هم نميتوانستيم.اصلا اندامم جنسي مان با شما فرق ميكند.بعدا هم معلوم نشد چطور حامله شده و اينطوري به هواي دكتر پاي كسان ديگر اينجا باز شد.بعدش هم به عنوان تحقيقات سر بعضي از ما را چميدانم چه بلايي آوردند و بعد هم كه تعدادشان زياد شد بيرونمان كردند.ما هم كوچ كرديم .تا اينجا را پيدا كرديم.خيلي سال ميشود از مردم آن دوره فقط من مانده ام.الن هم يك قايق بزرگ ساختيم تا براي هميشه اين جا را ترك كنيم.از همان روزي كه اينجا آمديم كارش را شروع كرديم.پدر به پسرساخت اين قايق رسيده. پيرهايمان هميشه برايمان از جاي خوش آب و هوايي قصه گفته اند كه اصلا اهل آنجا هستيم و حالا تصميم داريم آنجا برويم.ولي الان ميترسيم شما امده باشيد تا كار همين تعداد اندكمان را هم يكسره كنيد.آن دوستتان هم اين طوري شد.ما بي آزاريم ولي واقعا از ترسمان آنكار را كرديم چون ديديم دارد اين كشتي بزرگ را به سمت ما هدايت ميكند و به ما برخورد ميكند.اگر هم بخواهيد من خودم حاضرم جاي دوستتان كشته شوم ولي لطفا با بقيه ما كاري نداشته باشيد.
آرام و با دلهره ي خفيفي گفتم ما با شما كاري نداريم فقط چطور از اينجا ميتوانيم برويم.
-نگران نباشيد ما فردا كه از اينجا برويم شما راهتان را پيدا ميكنيد.لطفا بيشتر نپرسيد.ولي فردا ميتوانيد از اينجا برويد.
فردا نزديك ظهر بيدار شدم راه افتاده بوديم.از كاپيتان پرسيدم راه را چطور پيدا كردند.گفت همان چهل و پنج درجه به شرق را رفتيم.
پرسيدم پس صخره ها چي؟
-نميدانم.باد انگار خودش ما را تو مسير انداخته بود.وگرنه اين خواركس ده كه ناخدا نيست...
باد.....آري باد...الان دو روز است كه راه افتاده ايم و اگر اتفاقي نيفتد صبح به بندر خواهيم رسيد.سيگار روشن ميكنم.نميدانم چرا دلم گرفته...
دل همه گرفته...امشب همينطوري برايم مهم شده يك فانوس روشن كنم.نه براي راهي كه از او گذشته ايم و حتا نه كه اين تارك شرجي برق بيداري به خود بگيرد.


٭ .بچگي محل ما خيابان هاشمي بود.مدرسه مان هم خيابان طوس.تا آنجا پياده مي رفتيم.بايد چند متري مي افتاديم توي طوس.روبه روي مدرسه يك پيرمردي بود كه اسمش يزغل بود. كه روي چرخ دستي لواشك و آلبالو خشكه و قره قوروت ميفروخت.ما هم كه كشته مرده ي اين چيزها بوديم.
از خيلي وقت پيش بين بچه ها شايع شده بود يزغل بچه باز است براي همين لبخند تيزش از لابه لاي ريش كثيف و بد فرم چانه اش بدجور ما را آزار مي داد.شايد هم اين نگاه هاي بيرحم بچه ها بود كه رويمان سنگيني ميكرد.براي همين معمولا وقتي سر يزغل خلوت بود.مثلا زمان شروع كلاسها تقريبا هيچ كس ازش خريد نميكرد.حتا زنگهاي ورزش كه بچه ها به هواي توپ پلاستيكي كه بيرون حياط افتاده بود از در خارج ميشدند.
يك روز خبر آوردند مجتبا دم در مدرسه داشته از يزغل لواشك ميخريده و از قضا هيچ كسي هم آن طرفها نبوده.يزغل هم براي يك لواشك كه نيم دقيقه بيشتر كار ندارد حسابي مخ مجتبا را تريت ميكرده . باهاش حرف ميزده.حتا گروهي چو انداختند يارو يعني يزغل دستش را گذاشته بوده روي شانه ي مجتبا و هي ميمالانده....
مجتبا فوتباليست خوبي بود.هيچ كس نميتوانست مثل او دريبل بزند.براي همين وقت ياركشي اولين نفري بود كه انتخاب ميشد.اما يك عيب بزرگ هم داشت و آن اين بود كه كسي جرات نميكرد تو پايش برود.چون بلافاصله توپ را با دست ميگرفت و به طرف تشر ميزد.فقط كافي بود كه كفش يكي به شلوارش بخورد يا وقتي داشته باهاش ميدويده پايش را لگد بكند.
سر و صداي ما با ترق هاي پاي آقاناظم آرامتر ميشد.معلم هم سر كلاس آمد ولي اثري از مجتبا نشد. نه آن زنگ و نه زنگ بعدش.ساعت تفريح دور هم جمع شده بوديم و از مجتبا حرف ميزديم.نه كه غيبتش مهم باشد ولي همه ي فكرها به يك طرف بود.
حتا يكي برگشت گفت:خودم ديدمش كه با يزغل رفت.يك كم جلوتر از يزغل ميرفت و يزغل هم چرخ دستي را هل ميداده ودنبالش ميرفته.بعد هم دو نفر رفتند و بعد از چند دقيقه امدند و گفتند:بعله يزغل نيست...ديگر نگفتيم آيا وقتهاي ديگر در آن ساعت اينجا بوده نبوده يا اصلا يك دبستان دخترانه انتهاي همان خيابان بود كه خب خيلي زودتر از ما تعطيل ميشد.
مجتبا فرداي آن روز هم مدرسه نيامد و بعد فرداهاي ديگر هم.اما داستان جالب اين بود كه يزغل هم ديگر جلوي مدرسه ي ما پيداش نشد.
ما با اينكه خانه ي مجتبا را ميشناختيم چندروزي سراغش نرفتيم تا خبر دادند اسباب كشي كرده اند واز محل رفته اند.



٭ نميدانم كدام شيرپاك خورده اي در محل چو انداخته بود مادر حبيب هم بله.گفتم كه ما بچه محلها هم مدرسه اي هم بوديم.
من هميشه كسي را ميديدم كه با چادر سفيد و بدني كه زيرش ورجه وورجه ميكرد خم كوچه را ميگيرد و ميرود.انگار عمدا به تنش يك نوع حركاتي هم ميداد كه چشمها بيشتر مشتاق ديدار ميشدند.من اول فكر ميكردم اين همان است بعدا دوستانم زن ديگري را نشانم دادند.
اين براي يك پسر آن هم در آن سن يك نوع بحران بود.در بحبوحه ي بلوغ و آغاز حركات جنسي كه ناگهان صحنه هاي سابق كه بعضا تنها بار عاطفي داشت با حركات طغياني همراه ميشد حبيب هم احتمالا به بازتاب و عكس العمل ما فكر ميكرد.اگرچه ذهنش هم آمادگي ي پذيرش اراجيف مردم را نداشت.نداشت؟قطعا نداشت.فقط ميخواهم بگويم چيزي كه بيشتر آزارش ميداد حضور ذهني ي ما در اين ماجرا بود.مثل اينكه فلان همكلاسيش كه چنين چيزي شنيده حالا يه هواي مادرش جلق ميزند.
حبيب اصلا دانش آموز شاخصي نبود.ميشد خيلي راحت وارد كلاس شد از جلوش هم گذشت حتا روز مدرسه را هم گذراند اما او را نديد .چه برسد باهاش حرف بزنيم.معمولا رديف اول و گوشه ي سمت راست مينشست.وضعيت درسيش هم آنقدر خوب نبود.يا بگذاريد اين طور بگويم كه تنبل بود.و در كنار اين موضوع سكوت هميشكي با حالت پخمگي كه از خصايصش بود باعث ميشد تا به چشم نيايد.يكبار محسن تيموري كه انتهاي كلاس مينشست و دير كرده بود همين كه خواست از رديف صندلي ها رد شود پايش را قلاب كرد به پاي حبيب و آن وقت به حركت ادامه داد و چون زورش زياد بود حبيب را هم از جا بلند كرد و كشيد وسط راهرو.اين صحنه را معلم نديد ولي بچه ها كلي بهش خنديدند.و اين شد سرآغاز گيردادنهاي وقت و بي وقت محسن.سر كلاس وقتي معلم درس ميداد شاه دانه با لوله خودكار به پس گردنش ميزد.بيرون تو حياط جلوش را ميگرفت و مزاحمش ميشد و اوضاع اينطوري ميگذشت كه يك روز سر زنگ هنر كه آزادي عمل نسبت به زمانهاي ديگر بيشتر شده بود حسين كه آمده بود رو نيمكت كنار من نشسته بود يكدفعه بي مقدمه گفت:مادر حبيب جنده ست .
نميدانم درست چند دقيقه يا ساعت بعد اين خبر به گوش همه ي بچه ها رسيد.ولي من خودم رفتم پيش محسن تيموري و برايش همه چيز را تعريف كردم.رفتارهاي محسن هم خيلي پيش پا افتاده بود هيچ چيز خارق العاده اي نداشت.نه متلك حسابي و نه شيطنت خنده داري. مگر جراتش كه بيشتر جلوي بچه ها شير ميشد.
محسن از وقتي كه اين را شنيد يكسره فرياد ميزد :مادر جنده!!!!
بچه ها هم كه آتش بيارمعركه شده بودند يا ميخنديدند يا به طرفداري محسن چيزكي ميپراندند.زنگ تفريح كه خورد محسن تو راهروي مدرسه جلوي حبيب را گرفت و شروع به حرف زدن كرد.ما سري پشت بوديم كه از كلاس خارج شديم.ديديم محسن با حبيب دست به يقه شده محسن كونگ فو كار ميكرد سالها ميشد و اصلا كلي پزش را به ما داده بود.همانجا توي راهرو بدون اينكه فرصتي بدهد و تازه از خدا خواسته چند تا مشت به صورت حبيب زد بعد هم نوبت لگد زدن شد.ما هم از كتك كاري ي اينها انگار خوشمان بيايد دايره درست كرديم و بعدش رفتيم براي جدا كردن.حبيب حسابي كتك خورده بود.ميانجيگري ي ما بيشتر براي خودشيريني پيش تيموري بود و اينكه پيش معاون و مدير خودي نشان دهيم.نشان داديم.چون همه به ما نگاه ميكردند كه محسن را دوره كرده بوديم و باهاش حرف ميزديم.به عبارت ديگر هندوانه زير بغلش ميگذاشتيم.
سر آخر ناظم آمد وسط و محسن و حبيب را گرفت تا ببرد ما هم تا دم دفتر همراهشان رفتيم.
هيچكدامشان اخراج نشدند.حتا توبيخ هم نشدند.فقط از محسن يك تعهد گرفتند.


........................................................................................


ايران               ايران

سرم روى تن من

نباشه

گر كه بيگانه بشه

هموطن من




خانه


ارتباط

ارشيو