|
Wednesday, February 05, 2003
٭ گوشي را كي به من داد؟گرم سلام كرد.مشتاق بود.شايد خودش گفته بود بدهند.صدايش آواز شب اول بود.خنده كه داخل بيني ميپيچيد و من از پشت سيم لبها و دندانهايش را ديدم.
........................................................................................گفت كه 8.20 دقيقه زنگ ميزند.خودم گوشي را بردادم. نوشته شده در ساعت 1:23 PM توسط شهر فرنگ Tuesday, February 04, 2003
٭ تلخ مثل عسل؛ شيرين عين زهرمار 1
........................................................................................اولين گفت و گوي اصلي ي زندگيمان صيح اول تو رختخواب انجام شد. آفرين ميخواست بداند اگر خيلي از دستش عصباني شوم او را با چي خواهم زد. در حاليكه سعي ميكردم خستگي ي خواب را در تنم كه هنوز به گرماي لحاف دلبسته بود نگه دارم. آرام به طرفش خم شدم تا خوب ببينمش آن وقت گفتم: من قول ميدم هيچ وقت از دستت عصباني نشوم به شرطي كه از خواب بيدارم نكني.و بگذاري هركاري كه ميخوام بكنم. گفت:من لازم نيست به تو اين اجازه ها رو بدم.خب اين حق خودته كه هركاري دوست داري بكني.ولي ببين اين به بحث ما مربوط نميشه.حالا ميخوام جواب سوالمو بدي..........ببين اصلا قرار نيست از دست من عصباني شي ولي اين يه خصوصيت مزخرف مردانه است كه قدرت مطلقه ي خودشان را به زن زندگيشان نشان دهند.حتما لازم نيست سبيل كلفت باشه و روي گونه ش جاي چاقو داشته باشه كه ازش انتظار اين كارها رو داشت.موش مرده ترين مردهاي زمينم باز دوست دارن اين خصوصيتشونو بروز بدن. از اين حرفها كمي جا خوردم.ولي توضيح زيادي كه داد اين حسن را داشت كه از تمركز اجباري به روي تك تك كلماتش خارج شوم.اينطوري خودم را مقيد به پاسخ صريح نميديدم.آرام گفتم:حرفت منطقي نيست.من هم خيلي از زنها را ديدم كه مردهاشونو ميزنن... وسط حرفم پريد:ببين اينها درست نيست.حالا شايد يكبار عصباني بشه و چيزي حالا دست بالا يك چاقو به سمت شوهرش پرتاب كرده باشه ولي هيچوقت نتونسته اونو بزنه. -تو چه اصراري داري كه حتمت يكي اون يكي رو بزنه؟ -من فقط دنبال جواب سوالمم.اونوقت تو ميگي زنها مردها رو كتك ميزنن. -خب آره اين نشون ميده همه چيز اونطوري هم كه فكر ميكني صد در صد و مطلق نيست. (چرند گفته بودم و حالا براي درست كردنش مجبور بودم كلي چيز به هم ببافم.) بدون اينكه در لحن صدايش تغييري بدهد گفت:حتا باباي من كه انگليس درس خونده و كلي عاشق مامانمه يك دفعه همچين زد تو صورتش كه از بيني ش خون اومد.مامانم آدم بيسوادي نيست.نقاشه با اينهمه تو اون لحظه كاري ازش بر نمي اومد. مثل كسي كه بخواهد بل بگيرد گفتم:خب در اون لحظه بابات از دست مامانت عصباني بود.حالا حالت عكسش هم صادقه.مقلا فكرشو بكن بابات رفتار مامانتو انجام ميداد.خب كسي كه عكس العمل نشون ميداد مامانت بود. -آره.....ولي نميزد. -چرا نميزد؟ -خب نميزد ديگه -منظورت اينه كه زورش نميرسيد؟ -خب شايد.... -اينا همه يه جور عكس العمله.چون بابات زورش ميرسيد اون كارو كرد ولي در حالت عكس مامانت چون زورش نميرسيد حتما از حربه ي ديگري استفاده ميكرد. -آره.......خب اين همون نقطه ي اول بحثه.....(سكوت كرد و عشوه اي آمد.)جواب من؟ حقيقتا جوابي نداشتم.فيلسوفي ميگويد: نيروهاي عقلاني تنها عامل رفتارهاي بيروني نيست.بل كه گاهي اين رفتارهاي بيروني هستند كه خرد را شكل عيني ميبخشند. حالا اگر بخواهيم خرد را به عنوان حقيقتي هميشگي به دو بخش عرشي و فرشي تقسيم كنيم.آن چه كه از رفتارهاي بشر رخ ميدهد پس در يكي از اين دو مورد خلاصه ميشود.كه خود باعث تقسيم بندي نوع بشر نيز به يكي از آن دو گروه ميشود. كمي من و من كردم و آن وقت بدون اينكه دست و پايم را گم كنم گفتم:عزيزم!تو هم موافقي كه كمي كم خوابيده ايم؟اگه قبول داشته باشي يه نيم چرت بزنيم و اونوقت به بحث ادامه بديم. مشتاقانه پذيرفت و در حاليكه لبخند ملوسانه اي ميزد گفت:چشم. من هم همانطور كه سر روي شكمش گذاشته بودم و با لاله ي گوشش بازي ميكردم جواب دادم:چشمتو قربون. نوشته شده در ساعت 12:59 PM توسط شهر فرنگ Monday, February 03, 2003
٭ معما
........................................................................................هيچكداممان باور نميكرديم.كامران اينطوري نبود.از هر كس انتظار خودكشي داشتيم جز او.آن هم در آن وضعيت. روز قبلش تلفني حرف زده بوديم.پس فرداش امتحان داشت.مكانيك ميخواند.دوست داشت الكترونيك بخواند.ميدانستم اين ترم هم مشروط است. گفته بود.ولي باز عين خيالش نبود.از آنهايي بود كه مثلش كمتر پيدا ميشود.ترم قبلش هم مشروط شده بود ولي نديدم به هم بريزد.خيلي خونسرد گفت ميروم ميپرسم اگر مرخصي جزو سوابق تحصيلي حساب شود كه بين دو ترم فاصله بيندازد كه ميگيرم.وگرنه 10 تا برميدارم.متون كارگاه تربيت بدني... تو زندگي ي عاديش هم اينطوري بود.شده بود با ماشينش برويم اتو.اگر كسي زودتر جلوي دختري ترمز ميكرد محال بود نزديك شود يا بپيچد جلوش.عقب تر صبر ميكرد.دنبال دختري كه دوست پسرش را ميشناخت نمي افتاد و يك بار هم ديدم كه پسري جلو آمد و ازش خواست با فلان دختر كاري نداشته باشد.قبول كرد.ميگفت:پسر براي آدم ميمونه ولي دختر مال دو روزه... اصلا لوطي مسلك بود.ازش سيگار ميخواستيم همان يك نخ را هم اگر داشت ميداد.اگر فقط يك جرعه عرق ته ليوانش بود با آدم ميخورد. ولي با آنكه باهامان ميگشت ازمان نبود.دو سه روز نميديديمش ولي يادمان نمي افتاد نيست.اما بود.اين را حداقل وقتي بود خوب درك ميكرديم. من چون بيشتر باهاش نزديك بودم از خيلي كارهاي هم خبر داشتيم.برنامه ها.مخ زني ها حتا اگر چيزي هم ميخورديم باز به هم ميگفتيم.حرف پراندن نبود.عياق بوديم.آخرين بار تعريف ميكرد كه سر جلسه مخ مراقب را زده.از امتحان بيرون آمده بوديم.گفت شماره هم دادم.ازش بر مي آمد.كسي نبود كه دروغ ببافد.نيازي هم نبود.دو سه روز بعد هم كه زنگ زدم چيزي بپرسم حرف كه افتاد گفت زنگ زده.اسمش فاطمه ست.چون كارمند است روزها وقتش پر است.ميماند پنجشنبه يا جمعه كه كامران نبود.با دختر خاله هاش و چند نفر ديگر ميرفت كوه. اين اواخر سر سايان ناراحت بود.ولي كسي نبود كه به خاطر اين چيزها چنين كاري كند.شوهر داشت.از سر آشنايي نميدانم با كي ميرفت به دخترش رياضي درس ميداد.بعد هم را ميبينند و حالا از بار چندم ديگر با هم بودند.تا روزي كه سايان ميگويد نه.دليلي هم نمي آورد.ميگفت:من هم ديدم نميشود پاپي شد. چهلم از سر خاك رفتم دم خانه شان.كامليا (خواهرش)چند سررسيد آورد و گفت جلوي مامان و بابا نميشه اينارو نگه داشت.دلمم نمي ياد بندازمشون بره.پيش شما بمونه... در سررسيد 81 صفحه ي اولش يك شعر از شاملو بود.تو چند صفحه ي بعد هم چند زنگ براي موبايل.صفحه هاي ديگر يادداشت بودند.ولي زمانشان با تاريخ بالاي تقويم همخواني نداشت.نوشته ها تا ده روز قبل از چهلم ادامه داشتند.آخرين نوشته اين بود: هرچه كه در ذهنم جرقه بزند را خواهم نوشت.حتا اگر يك رويا ي گذرا يا آرزويي دست يافتني باشد. نوشته شده در ساعت 1:01 PM توسط شهر فرنگ Sunday, February 02, 2003
٭ عكسي براي قاب ما 2
........................................................................................در نامزدي ي مهشيد عكس نينداختم.اين يعني آنجا نبودم.سالها بعد اين را خواهند گفت.همين هاست.پدر ميگويد:همه دارند.ما هم داشتيم. حتا يك بار درآمد:همه ي زندگي براي همين چيزهاست. راست ميگفت.مثل عكس ما.زندگي ي ما.حالا با هركه باشد باز يك جور سند حضور است.حالا هم همه حاضرند.اولين بار پنجشنبه ي يك ماه پيش بود كه عمو حشمت زنگ زد كه فردا برويم آمل.گفت به همه گفته.ما فقط به زليخا و زيبا بگوييم.گفتيم شش صبح اول جاده فيروزكوه. به همه مان نزديك است.پدر غر ميزد كه جاده هراز الان افتضاح است. همه آمده بودند.به همه هم خوش گذشته بود.گفتيم از اين به بعد هر هفته مي آييم.تا بار دوم يا سوم كه يكي از ماشينها پنچر شد.زاپاس هم نداشت.تا با يكي تا پنچرگيري بروند و برگردند ظهر شده بود.بقيه صبر كرده بوديم.غروب هم راه افتاديم.تاريك شده بود.ديديم بيشتر خوش ميگذرد.حالا جمعه 12 راه مي افتيم.1 ساعتي راه است تا برسيم به تپه اي چيزي كه به سبزه زاري مزرعه اي با چند مترسك مشرف باشد.بازي ميكنيم.دوري اطراف ميزنيم.تا وقت ناهار و بعد هم اگر هوا خوب باشد آنها كه ميخواهند چرت ميزنند.هوا تاريك ميشود آتش روشن ميكنيم.زياد هستيم و حلقه مان بزرگ است.عكس تمام عزيزانمان را هم كه حالا در كنارمان نيستند ايستاده ميگذاريم كنار آتش.شيشه ي عرق را دست به دست مي گردانيم.هر كس اندازه ي خودش برميدارد.ماست هم از مانده ي ناهار برميداريم و چند پر خيار يا نباشد خيارشور.بزرگترها ياد ايام ميكنند و ما در كنار هم.من شايد به خورشيد چشمك ميزنم.با دندانهاي مرتبش ميخندد. شادي و فرشيد و مهشيد و بقيه هم هستند.آن وقت آقا تقي ميزند زير آواز.مريم را ميخواند و بعد تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد را. همگي سر هر بند ميگوييم:نتوان كرد. با خنده و گرماي آتش مقدس كه تصويرمان را در خود جمع ميكند و با نوري مضاعف به اطراف ميفرستد و به يادگار ميگذارد.وصدايمان كه در سراسر دشت طنين مي اندازد و به دوردست ها ميرود:تا بابل و بابلسر رامسر رشت پهلوي و آستارا و تبريز و قصر و كرمانشاه.و از آنجا تا خانقين.كه شاعر گفته به آيينه ي چشم يار چون بنگرد از قصر شيرين هويداست.و بعد هم باز تا دورتر تا هامبورگ و اولدنبورگ و بروكسل با آنها كه چشم به راهشان نشسته ايم و سپس تا آسمان شيشه اي كه حالا آقاجان و مادربزرگ و آقابزرگ و خانم جان و بابا جان و خاله نسرين وعمو نصرت از اعماق آن با ما همصدا شده اند و آهنگ آوازشان در بيشه هاي دور خواب خداي را آشفته ميكند. نوشته شده در ساعت 1:01 PM توسط شهر فرنگ |
ايران               ايرانارتباط
ارشيو |